تبليغاتX
پوشه
وب نوشته های میثم رستگاری از هنر - عکاس / روزنامه نگار / فیلمساز / شاعر

 

گاهی وقت ها

کسی که رفته است در یادها و بادهای بی قراری

از کنار پلک ِ خیالات ما

پرواز می کند، نگاه اش

دورتر از همه سالهای آشنایی

**

گاهی وقت ها

پنجره ها

به کسی آن سوی ملاقات

لبخند می زنند،

دست تکان می دهند

و می ریزد از رخسارشان

شورِ خواب هایِ تنهایی

**

گاهی وقت ها

یک لجاجت کودکانه

تمام ذهن بزرگیِ ما را می برد

به خنده

همیشه همین یک دانه نیست نقش خیال ما

اما گویی پشت حریق گذشته های روز

دل است که پیر می شود

به تابه احساس و صورت اشک

ویک زنبیل کوچک

پر از نامه های بی نشانی

**

گاهی وقت ها

که ورق می زنی خود را

هر برگ ات

تصویر پستی بلندی های غریبی ست

و آینه ای عریان

که کودکی هایت در آن

با باد، با باران

با صبح، با آفتاب

می دود

بی وحشتِ درد و مشت تباهی

**

گاهی وقت ها

دلتنگی ها

خود خاطره می شوند

برای هیچ کس نیست

برای همه آنهایی که هستند، شاید آن سوتر

بی تابی ها

یک هجومِ تازه به تکرار می شوند

فقط یک چیز

آهنگین

رقص زندگی و

مولودیِ ادامه ی حیات می شود

یک چیز،

 مثلِ فراموشی...

 

آذر 88

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 تیر1390ساعت 3:50 بعد از ظهر  توسط میثم رستگاری  | 

 

در این سرما ‌ْسوزِ دخل‌آور

که مشتِ آهنین‌سای ِ زوالش

بر گونه‌ی

خوش قلبی‌‌ام می‌خورد مغموم

هنوزم،

وای نمیدانی

چه احساسی به سحر دارم

در این تاریکْ راه مینایی

گویی کسی

پشتِ پرده ِ افتاده‌ی دیروز می‌گوید:

هوا خواهی نمی‌بینم

هوا خواهی نمی‌بینم

**

همه دورند

نسیم ِ بی‌هوس

بختِ بهارم را

ربودستْ جان

نفیرِ تنگ

با زجه‌ای خاموش

در کهکشانِ چشم من

پروانه‌ها می‌زند آتش

یقین

 با بهتِ تنهایی

نمازی با سحرگاهان

همچنان، خوانمْ درد

که من، افتاده‌ام

از سرشاخه‌ی تردید و بیداری

میانِ کوچه‌های آفتاب خورده‌ی شب‌ها

به خورشیدِ بخواب رفته ی فردا

می‌اندیشم

کجاست؟

 آن لاله‌ی مسرور

کجاست؟

آن کفترِ بر بام ِ آزادی

کجاست؟

با من بگو:

ای من

آن برفی که می‌بارید سرمَست از سپیدی‌ها

سپیدی‌ها

سپیدی‌ها

**

گذر کردم

و راهی را

تا در آن ریشه

سفر کردم

بغضی، از هر دریچه

رو به سوی آسمان

می‌کشید نجوا

هوا خواهی نمی‌بینم

هوا خواهی

هرگز نمی‌بینم.

 نوشته : میثم رستگاری

مهر 88

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 تیر1389ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط میثم رستگاری  | 

می رود همه رود

 پروانه خاطره هایی ترکش خورده

می رود نگاه غمناک من

تا دوردست همین پروانه

و انتظار و انتظار و انتظار

به دیدار من چه سود وقتی که می آید

بر رود،

 عبور مرگ جاریست

اما من همچنان تو را جستجوگرم

 ای شهر ای همزاد من

ای خرمشهر

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 اردیبهشت1389ساعت 1:46 قبل از ظهر  توسط میثم رستگاری  | 

همچون پرنده ای خاموش

از عصاره دردهای مکرر برخواسته بودی

وجود ات همه فریادِ شقاوت بود

و در گلویت

صد ستاره روشن

***

در اندوهباری چشمانت

          شعله های کبودِ آتش فشانی بود

که دیرگاهان

                   از یادِ شعله ها به خواب بود در حصاری آتش

و گناه زادِ نفرینی

                   که در نمازِ سپیده دمان

                                                تعمید گشته بود

به روزی که

          فجرِ برافروختگی

پرچمی برای زیستن داشت

همچون پرنده ای خاموش

**

در کهکشانهای بلندِ امیدواری

پرواز را

          نشانه ای از خدا

علامتِ رستگاریِ زنده گی ات بود

در سرابچه

افقی بی فلق

                   یادواره وجودت را گلبرگ ها می سرودند

و تو گلویت را با صد ستاره روشن

                             نبرد افزاری گماشتی در کفِ اهریمن

و غریو پیروزی پرستوها

که از کوچِ عاشقانهِ زمستان بر می گذشتند

در جایی که نه کاشانه بود

          و نه آفتاب

نه دلداده گی بود

                   نه هوسهای بی تکرار آشنایی

همچون پرنده ای خاموش

**

از دهلیزهای تابناک آسمان

یقیین عدالت را چه دیده ای،

                             بودی؟

که جزء به آن یارای دیگر ات

                   نیست

که اینچنین در فتح قله های ریاضت

بی پراز پرواز

                   آواز گفته ای

در فصلی که نسیم

                   جوششِ دردناکِ فراموشی بود

**

همچون پرنده ای خاموش

          از سرشاریِ آفرینشی دیگر حرف می زدی؟

در آنگاه

که جهانت را به تاق سیاه دود بسته بودند

و تو

          در معبر پوسیدهِ خاطره ها

به خاموشیِ خویش سلام کردی

خرداد 84

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 اردیبهشت1389ساعت 0:50 قبل از ظهر  توسط میثم رستگاری  | 

 

چفت در را انداختم

رو کردم به عکس تنهائیم

رو کردم به آینه

که شکلِ کودکی ام بود، انگاری

رو کردم به فنجان

ته فنجان

شکلی داشت خیالی

کسی بود، شاید

جایی بود، گویی

نه!

خود بودم، باری؟

که دوشادوش ِ زنجفیلی زشت رو

روئیده بودم تنها

قلبم ریشه داشت، طولانی

خاکی سرد بود، آنجا

نفسهایم بوی طراوت می داد

بوی زندگی

بوی ِ رهایی

**

رنگ ِ احساسی ترین تپشهای ِ وحشی ِ

اندیشیدن

در ته سیگار ِ واپسین بازی

تقسیم ِ ستاره ها بی هم

ضرب ِ خوابها و بیداری در ایستگاه

جمع ِ حرفهایی

 پشت ِ تریبون ِ سکوت

منهای ِ روزهایی در قد افراشتن

 با باد

**

چفت در را انداختم

رو کردم به پنجره

ساقه ام را از دور

تماشا کردم

آنسوی ِ حیاط ِ خانه

آفتابی بود

که در سایه زنجفیلی زشت رو

خواب بود عصیانگر

**

چفت در را انداختم

روزنامه را طبق ِ معمول خواندم

رمزی در کار نبود

عادت شده است

رمز جدول ِ پائین ِ صفحه

تکرار شده است

خاموشی

چفت در را مثل ِ عادت

انداختم

به همه چیز

به حیاط

به باقچه

به خنده

و به آینه می گویم

رمز جدول همه روزنامه ها

مثل ِ این خانه

خاموشی ست...

آذر 87

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 فروردین1389ساعت 1:6 قبل از ظهر  توسط میثم رستگاری  | 

سلام

دوباره بهار ...............

دوباره آغاز .............

دوباره من و تو

دوباره شروع تازه برای ما....................

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 فروردین1389ساعت 0:53 قبل از ظهر  توسط میثم رستگاری  | 

فروغ فرخزاد

نامة منتشرنشده‮ای از فروغ فرخزاد


     از زندگی گذشته هم به کلی بریده‮ام. وقتی کامی را در خیابان می‮بینم که حالا قدش تا شانه‮ام می‮رسد فقط تنم شروع می‮کند به لرزیدن و قلبم به ترکیدن، اما نمی‮خواهمش نمی‮خواهمش. فایده این علایق و روابط چیست؟ آدم باید دنبال جفت خودش بگردد. هرکسی یک جفت دارد باید جفت خودش را پیدا کند با او همخوابه شود و بمیرد. 
معنی همخوابگی همین است؛ یعنی کامل شدن ومردن، چون زندگی فقط تلاشی برای جبران نقص‮هاست. من خیلی بدبخت هستم و هیچ‮کس نمی‮داند حتی خودم هم نمی‮خواهم بدانم؛ چون وقتی با این مسئله روبه‮رو می‮شوم تنها کاری که می‮توانم بکنم اینست که خودم را از پنجره پایین بیندازم. اَه دارم چرت‮وپرت می‮نویسم بگذرم.


+ نوشته شده در  سه شنبه 11 اسفند1388ساعت 10:51 بعد از ظهر  توسط میثم رستگاری  | 

من این عکس را در محرم سال ۱۳۸۵ گرفته ام برای خودم پر از حرف و حس عجیبی است برای شما دوست گرامی چطور؟ خواهشمندم نظرتان را در مورد عکسم بنویسید

+ نوشته شده در  جمعه 23 بهمن1388ساعت 1:58 قبل از ظهر  توسط میثم رستگاری  | 

داستان کوتاه

گفتگوی دوستانه

 

اولی : هی فکر میکنی بعدش چه اتفاقی بیفته؟

 دومی : بعد چی چه اتفاقی بیفته؟

اولی : بعد همین دیگه مگه کوری؟

 دومی : کور خودتی!درست صحبت کن.نمی دونم خودت ببین.

اولی : باشه!اما اصلاً خوشایند نیست قبول داری؟

 دومی : برام مهم نیست.

اولی : جی برات مهم نیست؟ اینکه اصلاً خوشایند نیست یا؟

 دومی : مگه تو چیزه دیگه ای گفتی؟

اولی : نه من همین و گفتم. دومی : خوب منم که برام مهم نیست.

 اولی : تو که شوخی نمی کنی؟ جدن برات مهم نیست؟

 دومی : جدن برام مهم نیست این نظر توئه که خوشایند باشه یا نه! ولی من به این چیزاش فکر نمیکنم، چیزای مهمتری داره.

 اولی : چیز مهم تر! مثلاً چی؟

 دومی : نمی دونم دارم بهش فکر میکنم!

اولی : اما خوشایند نیست. مثه تاریکی و تنهایی میمونه.

دومی : چه فکرای احمقانه ای.

اولی : فکر احمقانه ای نیست. دارم با حوصله فکر میکنم پس احمقانه نیست.

 دومی : این جوری فکر میکنی؟

 اولی : آره! همین طوره، منطقش رو نداره.

 دومی : فکر میکنم همیشه همین طور بوده.

 اولی : نه این موضوع تکراری نیست.

 دومی : خیلی هم تکراریه. تو داری الکی اون و کوچیکش میکنی.

اولی : ببینم تو فکر میکنی این موضوع بزرگیه؟

 دومی : می تونه باشه. شک نکن می تونه بزرگ هم باشه.

 اولی : چیزی که منطق نداره پیش پا افتادس نباید طوری نگاش کرد که بزرگ بنظر بیاد.

 دومی : من بزرگ نگاش نمی کنم اما واقعیتش اینه که بزرگه.

 اولی : واقعیتش اینه که بزرگه ؟ پس حقیقتش چیه؟

 دومی : حقیقت بحثش جداس قاطی نکن.

اولی : من قاطی نمی کنم حواسم سرجاشه اما حقییقتش رو چیزه دیگه ای میدونم. دومی : نه! تو میخوای حقیقت و کوچیکتر از واقعیت جلوه بدی.

اولی : چرند نگو من گفتم واقعیتش این نیست تو حقیقت و پیش کشیدی، پس بهتره کوتا بیای رفیق!

دومی : من کوتا بیام؟ تو گفتی واقعیتش اینه که بزرگه. پس حقیقتش چی؟

اولی : حقیقیتش چی ؟

 دومی : آره حقیقتش.

اولی : دوست داری بدونی؟ میگم بزرگه.

 دومی : هه هه! نه جونم واقعیتش شاید بزرگ باشه اما حقیقتش نه. حقیقتش اینه که دارن بزرگش میکنن، مگه نمی بینی؟

اولی : چرا دارم میبینم اما چیزی که تو داری میگی، کلی فرق داره. تو خوب حلاجی نمی کنی مسائل رو، هر چی رو زبونت اومد بلغور میکنی.

دومی : یعنی فکر میکنی خودت عقل کلی ؟ تو در اشتباهی.

اولی : من نمی گم عقل کلم، اما واقعیتش اینه که با چشم باز میبینم،  نه مثه تو از روی احساس و سر دل پر.

دومی : منظورت و نمی فهمم؟ یعنی می خوای بگی من عقل ندارم؟

اولی : نه منظورم این نبود چرا سوءتعبیر می کنی؟

 دومی :  سوءتعبیر نکردم، تو منظورت همین بود.

اولی : می گم نبود. منظورم این بود که تو احساساتت همیشه غالباً برت و احساسی و بی فکر حرف میزنی.

 دومی : هیچم این طور نیست، من خوب می فهمم چی میگم بدون هیچ احساس خاصی حتی و بدون هیچ تعصب و افراطی.

اولی : اما تو حرفای قبلیت ردپای افراط و تعصب شدیدی بود.

دومی : تو داری به من اَنگ میزنی، هیچ خوشم نمی یاد.

اولی : هرچی می خوای اسمش و بزار، اما من اینجوری برداشت کردم.

دومی : تو دوباره مثه همیشه داری برداشتهای غلط میکنی و نمی خوای قبول کنی سخت در اشتباهی.

اولی : هه. زهی خیال باطل. این جریان هیچ ربطی به گذشته ها نداره.

دومی : اما اصرارات مثه گذشتس، پافشاریت رو حرفات مثه همیشس.

اولی : ببین تو داری مثه گذشته فکرای پوچ میکنی. باید قبول کنی مرتکب خطا شدیه.

دومی : خطای چی ؟ اصلاً معنیه حرفت و نمی فهمم؟

اولی : داری خودت و به نفهمی می زنی، خوب هم فهمیدی.

دومی : هی حرفِ دهنت و بفهم. تو داری پرت و پلا می گی.

اولی : من هیچ وقت پرت و پلا نگفتم، خودتم خوب میدونی من اهل صفصته گری نیستم و هیچ خوش ندارم وقتم و با چرند گفتن بگذرونم.

دومی : تو فکر میکنی من دوس دارم چرند بگم؟

 اولی : من به چیزی که تو فکر میکنی فکر نمی کنم، الکی سوءتفاهم درست نکن. دومی : سوءتفاهمی در کار نیست و الکی من و به جنجال ساختن متهم نکن.

اولی : چرا فکر می کنی دوست دارم سوءتفاهم درست کنم؟

دومی : چون میترسی نتیجه دلخواه رو نگیری.

 اولی : من باکم نیست از کشمکش. می دونم حق به جانب منه و تو در فرمایشاتت مثه خر گیر می کنی و آخرش هم میگی تو چه خوب فکر میکنی رفیق.

دومی : تو از پررویی یه چیزی اون ورتری. فکر می کنی که عقل ناقصت تحمل این همه مزخرف و داره؟

اولی : سبک سر نباش، درک کن یکم، چرا نمی خوای قبول کنی؟

دومی : چی رو باید قبول کنم ؟ واقعیتش اینه که منطقش و از دس داده.

اولی : تو نظرت و داری می دی و این نظر تو با این چیزی که من میبینم به نظرم جور در نمی یاد و به اعتقاد من نفهمیدیش.

دومی : چرا خوبم فهمیدمش، اما مثه تو تعصب بی خودی ندارم.

اولی : تو ذهنت منفیه و حافظت گنجایش مثبت ضبط کردن و نداره.

دومی : اولا ً به حافظه من توهین نکن ثانیا ً تو ذهن پریشی داری و فکر میکنی با این حرفا می تونی به جمله هات رنگ و بوی تفکر صحی بدی.

اولی : تو داری من و محکوم به تفکرکردن ِغلط می کنی، این جور نیست؟

 دومی : نه هرگز. اما پشت حرفات تناقض موج می زنه.

اولی : هی ! من چیزی رو نقض نمی کنم، برای من اتفاق خود اتفاقه.

دومی : آره! واسه منم همین طوره.اما این اتفاق که دیدیم خوشایند نبود.

اولی : تو فکر میکنی همه چیز باید خوشایند باشه؟

دومی : نه! اما اینجا باید اتفاق خوشایندی می بود.بخاطر همین همه چیز و خراب کرد. دیدی که گندشم در اومد و خیلی سرسری و عجولانه جم و جورش کرد.

 اولی : آره! داشت گندش در میومد اما با سوءتعبیر نبود که تو اینجوری می گی، من فکر می کنم زمان کافی نداشت، چون اتفاق ناگهانی بود.

دومی : من به ناگهانی بودنش اصلا ً کاری ندارم، اما اینکه این قدر عجولانه تصمیم گرفته بشه، این و می رسونه که طرف به منطق فکر نکرده.

اولی : تو داری خودت و می پیچونی چرا کم توجهی می کنی؟ تو توی حرفات صادق نیستی.

دومی : من صادقم خوبم صادقم. تو داری گمانه زنی می کنی، فکر می کنی چی رو می تونی ثابت کنی؟ به کت منم نمیره که این اتفاق ناخوشایند یک اتفاق ناگهانی بوده باشه  یا نه و بخوام سر خودم و شیره بمالم که با منطق سازگار بوده و می خواد حالیمون کنه که این اتفاق و باور کنیم.

اولی : پس تو روی باورش دچاره بدبینی شدی؟ من روشنت می کنم. این جوری ها که داری قضاوت می کنی تنها برهان تو اینه که این اتفاق به مزاج تو خوش نیومده، پس داری اون و می کوبی تا حرصت و خالی کنی، اما این اتفاق با تمام اونچه که دیدیم سازگار بوده.

 دومی : آره وضع اونجور که داره پیش میره آخر سر مشخص می شه که تو داری با ذهنیت دروغ اوضاع رو برای خشنودی خودت پیش می بری و این حمایت کور کورانت حماقتت و نسبت به مسائل نشون میده، رفیق!

اولی : چیزی دیگه نمونده و این سماجت تو چیزی جزء خار و هذیذ شدن برات در بر نداره.

دومی : احساس شرمساریت و می بینم با این واقعیت که تو در چنین مواقعی دچار خود بزرگ بینی و فراست نفس می شی و این دردی از تو دوا نمی کنه.

 اولی : هی به من نگو دیوونم.

دومی : به تو چنین حرفی نزدم تو خودت داری می گی.

اولی : آها باشه! دیگه داره تموم می شه.

دومی : با اون اتفاق ناخوشایند پایان مسخره ای در انتظارشه.

اولی : تو به کشف مرموز بودن اتفاق پی نبردی.

دومی : هیچ چیز ِ مرموزی نبود، فکر می کنم کاملاً اتفاق عادی بود.

 اولی : برا تو همه چیز ساده س و اصلنم در قید و بنده این قضایا نیستی که روابط زنجیروار به هم متصلاً و شناخت اونا و روابطشون با هم می تونه گره گشا باشه. دومی : تو داری واسه خودت یه اتفاقه دیگه می سازی و تو اون اتفاق همه چیز که واست خوشاینده رو قرار می دی، گرچه من اون چیزی رو که دیدم با صراحت بیان کردم و سخت هم نگرفتم.

اولی : یعنی من سخت گرفتم ؟

دومی : خودت چی فکر می کنی؟

اولی : نمی دونم.

دومی : آخرش تموم شد...

اولی : چه زود چراغ ها رو روشن کردن!

دومی : من و نگا کن.آخرش چرا اینجوری تموم شد؟

 اولی : منم نمی دونم چرا اینچوری تموم شد!

 دومی : می گم چرا کسی تو سینما نیست؟ فقط ما دوتاییم.

اولی : نمی دونم وقتی اومدیم آدم بود. نبود؟

دومی : فکر کنم بود.یادم نیست! اما بی خیال پاشو بریم تا فیلم بعدی...

 

نوشته : میثم رستگاری

 

پاییز 85

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 بهمن1388ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط میثم رستگاری  | 

در این سرما، سوزِ دخل آور

که مشتِ آهنین سای ِ زوالش

بر گونه

خوش قلبی ام می خورد مغموم

هنوز وای

نمیدانی

چه احساسی به سحر دارم

در این تاریک راه مینایی

گویی کسی

پشتِ پرده ِ افتاده ی دیروز می گوید:

هوا خواهی نمی بینم

هوا خواهی نمی بینم

**

همه دورند

نسیمِ بی هوس

بختِ بهارم را

ربودست، جان

نفیر تنگ

با زجه ای خاموش

در کهکشان چشم من

پروانه ها می زند آتش

یقین با بهت تنهایی

نمازی با سحرگاهان

همچنان خوانم درد

که من افتاده ام

از سرشاخه تردید و بیداری

میان کوچه های آفتاب خورده ی شب ها

به خورشیدِ بخواب رفته فردا

می اندیشم

کجاست آن لاله مسرور؟

کچاست

آن کفترِ بر بام آزادی؟

کجاست؟

با من بگو:

ای من

آن برفی که می بارید سرمست از سپیدی ها

سپیدی ها

سپیدی ها

**

گذر کردم

و راهی را

تا در آن ریشه سفر کردم

بغضی از هر دریچه

رو به سوی آسمان

می کشید نجوا

هوا خواهی نمی بینم

هوا خواهی

هرگز نمی بینم.

 

مهر 88

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 دی1388ساعت 8:53 بعد از ظهر  توسط میثم رستگاری  | 

ساربان کوچه های دغدغه

در لا به لای لحظه ها می گذرد

با نیشخونی از پس هر واقعه

سربلند و سر شکسته

          چه فرق می کند؟

                   دائم در هراس و واهمه

آدمی را قلاده تردید

          به گردن است گویی

تردید در هر نفس

در گام هایی بر خاکِ چروکیده

آدمی را رفتن تا به منزل

هزاران فاجعه

**

من دلم پوسیده است اینجا

کنار این همه پنجره

افسوس در این بازی روزگار است هر سخن با ما

و من دور از روزگارم

بی سخن اینجا

برای آخرین نفسهایم ایستاده ام

در این کوچه بی هوا

حضور تابناک توست مرا اینک

عروجِ یک وسوسه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 4:22 بعد از ظهر  توسط میثم رستگاری  | 

و من دوباره روئیده شدم سرما از من رخت بست و در بهاری سرشار از شکوهمند شدن من دوباره ها را رودیدنی شدم آمدم با دستانی کوچک دلی کوچک و نگاهی کوچک اما با عشقی بزرگ که ایمانم بخشیده تا وب لاگم را سامانی دهم من زنده ام خدایا...........................................


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 9 فروردین1387ساعت 9:24 بعد از ظهر  توسط میثم رستگاری  | 

دیدی که باز آمدم

سرشار به طراوتی دیگر

و در اوج لحظه هایی نو در آفرینش تازه گی

ببین مرا دوباره ببین که به لبخندی جاودانه میشوم

و به گریه ای خاموش ببین دوباره مرا ببین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت 0:41 قبل از ظهر  توسط میثم رستگاری  | 

با دل ات

از عشق حرف می زنم

با دل ات

از شادابی ی روزگار فقیری

با دل ات

سرخوش می دارم

بی هوده گی های لحظه های تکراری ی روز را

با دل ات

از عشق حرف می زنم

نغمه های دل ات را

در دره های هراس و

در کوهپایه های بی تابی

برای ادامه نفس هایم می خوانم

 

·         

 

با دل ات

از عشق حرف می زنم

صدای شکسته ی مرا بشنو

فرجام عمری در آدم ستان شداد

و هجوم جریان های بیزاری

از رودبار بخار آلود

همدلی

با دل ات

از عشق

از حماسه

از مرگ حرف می زنم

با دل ات

که سرود زنده داران است

سرود عاشقان

در عظمتی به

قرینه گی ی لبخند و شقاوت

حرف های تازه می زنم

گمان بدار

که من خاموشی ی هزار ستاره ی روشنم

که نورشان را

سماجت مهتاب

ربوده است

و پریشان احوالی ی

نی لبکی

که در هجوم نعره های باد

خیال آجل اش

آسوده است

·         

 

با دل ات

از عشق حرف می زنم

تنها بهانه ای که

ادامه حیات را

ماوا می بخشد

و شکوهی

که تسکین ام می دارد

زندگی کنم .

 

 

سروده: میثم رستگاری

 

 

این شعر در روزگاری سروده شد که هیچ زمان عاشقی نبود ولی اینک که احساس عشق در من دارد جریان تند خود را طی می کند ایزارهای من در این شعر برای خودم چقدر شیرین و زیباست...

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مهر1385ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط میثم رستگاری  | 

روز در کوچه ما پیدا نیست

در و دیوار با هم قهرند

پنجره ها دورتر از بوسه باد

سالها کنج اتاق

در خوابند

زجه و شیون پاییز همه سال و همه عمر

گویی به یک فصل بوده

نه درختی بارور است

نه به سبزه طراوت جاری است

لحظه ها با بهاری که نمی آید انگار

طرح یک هجرت ژرف

ریخته اند

روز در کوچه تاریک ما پیدا نیست

*

می نشینم

به مرغی که گذشت می نگرم

بال زنان

رقص سفر داشت به کجا؟

جنبش معنا را سوتک زنان

از فراز کوچه تاریک ما با خود برد

من نمی دانم به کجا...

اما دل شوریده گی ی حرفی را

در صدای

پر پرواز اش داشت

او رفت

و دلش از کوچه ما

انگاری دلگیر بود

کاشکی در پرواز اش

یاد ما را می برد...

 

سروده شده: میثم رستگاری

+ نوشته شده در  شنبه 4 شهریور1385ساعت 2:41 قبل از ظهر  توسط میثم رستگاری  |